متن نامۀ پدر و مادر مسعود باستانی


آقای محسنی اژه‌ای
ما پدر و مادر مسعود باستانی روزنامه‌نگاری هستیم که دقیقا ۳۰ ماه است که بدون حتی یک روز مرخصی در زندان است. روزنامه‌نگاری که در تمام مدت فعالیت حرفه‌ای خود غیر از حق و حقیقت چیزی ننوشت و الان در زندان رجایی‌شهر محبوس است. دیگر از شما سوال نمی‌کنیم که چرا در مدت این ۳۰ ماه فرزند ما از حق مرخصی محروم بود چرا که برایمان مانند آفتاب روشن است که حتی خود شما هم دلیل آن را نمی‌دانید و نمی‌خواهیم از این عدم اطلاع خجل شوید که دادستان کل هستید و لابد باید از تمام روند قضایی اطلاع داشته باشید، حال که شما و دادستان تهران از عدم اعطای مرخصی به مسعود اطلاعی ندارید، گویا دیگر نیازی نیست که از شما سوالی پرسیده شود!


آقای دادستان کل کشور
مدت طولانی است که نامه‌ای برای شما و سایر مسئولین قضایی ننوشته‌ایم. دلیل آن بی‌تفاوتی نسبت به حقانیت و حقوق مسعود نبود بلکه بی‌اعتمادی و ناامیدی از قوه قضاییه جمهوری اسلامی ما را به مرحله‌ای رسانده که کار خود را به خدا واگذار کرده‌ایم و فرزندمان را به او سپرده‌ایم. اما اکنون که وضعیت جسمانی مسعود روز به روز بدتر می‌شود و بر مشکلات گوارشی و دندان درد؛ سر دردهای طولانی مدت و لمس شدن بدن مسعود نیز اضافه شده، خودمان را به حق می‌دانیم تا در نامه‌ای گلایه کنیم و حق داریم نگران جان فرزندمان باشیم.


فرزند ما که یک روزنامه‌نگار مستقل و منتقد است گناهی جز انجام وظیفه حرفه‌ای و انتقاد از شیوه اداره کشور ندارد، انتقاداتی که دلایل آن، نه تنها برای ما که حتی برای خود شما هم روز به روز بیشتر روشن می‌شود.


مسعود بیش از ۳۰ ماه است به صورت پیوسته در زندان به سر می‌برد و کاملا غیرقانونی به زندان رجایی‌شهر تبعید شده است. در حال حاضر او علاوه بر محرومیت از تلفن و ملاقات هفتگی و حضوری، امکان استفاده از مرخصی را پیدا نکرده و اکنون سلامتی‌اش در خطر است و نیاز فوری به درمان خارج از زندان دارد.


انصاف حکم می کند در اینجا از تلاش‌های تیم پزشکی بهداری زندان رجایی‌شهر تشکر کنیم اما به گفته پزشکی قانونی، وی باید به مراکز درمانی خارج از زندان رفته و توسط پزشکان متخصص مورد معاینه قرار گیرد و برخی آزمایشات تخصصی از جمله ام‌آی‌آر و سیتی‌اسکن انجام شود.


فرزند ما حاضر نیست با پابند به بیمارستان اعزام شود چرا که این کار غیرقانونی و برخلاف آیین‌نامه سازمان زندان‌ها می‌داند، کم نبود که بر دستان اهالی قلم دستبند زده شد و اکنون بر پاهای آنها هم بند می زنند! مسعود گفته است در صورت استفاده از پابند توسط مسئولین و در هنگام اعزام به بیمارستان، علی‌رغم بیماری شدید، از اینکار صرف نظر خواهد کرد.


پیگیری‌های ما به دفتر دادستان تهران و معاون وی برای مرخصی استعلاجی تا این لحظه بی‌نتیجه مانده و جالب است بدانید آقایان وقتی برای پاسخ‌گویی به مردم و خانواده زندانیان ندارند. به خوبی می‌دانیم شما قادر به اعمال نظر بر تصمیمات آنان که برای جان و مال مردم تصمیم می‌گیند و اجازه مرخصی به فرزند ما نمی‌دهند؛ ندارید اما امیدواریم حداقل با پیگیری‌های شما مانع از رخدادی غم‌انگیز و تشدید بیماری فرزندمان شوید.


با تشکر
پدر و مادر مسعود باستانی
روزنامه‌نگار دربند در زندان رجایی‌شهر


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)

در باره جدایی نادر از سیمین


انگار بیش از همیشه به جدایی نادر از سیمین نیازمند بودیم تا در هیاهوی بسیاری که مثل توده ای از مه متراکم و سنگین نام ایران را فراگرفته است. پرونده اتمی و بستن تنگه هرمز و انحلال خانه سینما و قیمت سکه و دلار و سه هزار میلیارد و تاخیر بودجه و درس اخلاق اقای احمدی نژاد در آمریکای لاتین و مقاله سردار علایی و... نیاز به پیامی از دوستی و مهر داشتیم. نیاز به: سخن گفتن خوب و آوای نرم...
منتظر بودم ببینم هنرمند افتخار آفرین کشور ما وقتی جایزه گلدن گلوب را می گیرد چه می گوید؟ سخن او همانی بود که می بایست. سخن از مردمی که صلح دوست هستند. این همان چهره ای است که بیش از همیشه تاریخمان بدان نیازمندیم. موقعیت فعلی ما اقتضایش همین است..
به نظر می رسد، در کشور ما یک انشقاق بزرگ اتفاق افتاده است. یک سو پیامش انحلال خانه سینماست. وقتی دیدم کمیسیون فرهنگی مجلس جلسه مشترک با خانه سینما و مدیران وزارت ارشاد را لغو کرده است. به نظرم رسید انگار آب از سرچشمه گل آلود است. از همان جایی که گمان می کند خانه سینما و سینماگران بایستی مثل انگشتری در دست حکومت باشند. از سوی دیگر پیام فیلم جدایی نادر از سیمین ، نشانه ای دیگر از اعتبارکشور و ملت و هنرمندان ماست. از این رو دیدم تمامی روزنامه های حکومتی از کنار این افتخار بزرگ تاریخ سینمای ماخاموشانه گذشته اند و البته روزنامه شرق سنگ تمام گذاشته است..
به نظرم جدایی نادر از سیمین فصلی درخشان در ادبیات سینما و ادبیات داستانی ما خواهد بود. همان گونه که عروسکخانه ایبسن تبدیل به یک رخداد مهم در تاریخ نمایش شد، جدایی نادر از سیمین هم چنین ظرفیتی را داراست که سر فصل تازه ای در سینما و ادبیات ما باشد.
فیلم انگار نمادی از یک قالی خوش نقش و نگار ابریشم ایرانی است. هیچ نقشی رها نیست و به تعبیر کلیشه شده چخوف، تفنگی که بر دیوار است، روزی صدایش را در داستان می شنویم. تمامی شخصیت های فیلم، بدون استثنا دچار منطق موقعیت می شوند. در درون هر یک تقابل راستی و دروغ، مصلحت و حقیقت، خود خواهی و دگر خواهی، ایمان و بی ایمانی معرکه بر پا می کند. فیلمی که مثل آب ساده و روان است، ژرفایی به عمق وجود انسان می یابد..
با خودم می گفتم مگر اصغر فرهادی چه کم دارد تا اینگمار برگمن سینمای ایران شود؟ سینماگری که به تعبیر وودی آلن برای همیشه مهر اندیشه اش به سینمای جهان خورده است.
جدایی نادر از سیمین، به شکل غریب و طنازی وزارت ارشاد و رییس جمهور و دولت را در موقعیت دشواری قرار داده است. آن ها برای یک وزنه بردار یا جودو کار پیام می فرستادند در برابر این پیروزی اندیشه و هنر چه خواهند کرد؟ در ست در همین نقطه است که هنر اصیل و قدرتمند بال هایش را می گستراند و وسعت پیدا می کند. حتا اگر مقامات چشم فرو بندند و وانمود کنند که نمی بینند.. گویی خانه سینما به وسعت همه ایران گسترش یافته است...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)

ترجمه فارسی موسم هجرت به شمال

به لطف نازنینی ترجمه فارسی موسم هجرت به شمال نوشته طیب صالح به دستم رسید. چند صفحه ای بیش نخوانده بودم، به نظرم رسید، با توجه به اهمیت کتاب شایسته است که چاپ های دیگر حتما با بازبینی و ویرایش دقیق صورت پذیرد. از ان جا که کتاب منتشر شده است. برخی از نکاتی را که به نظرم رسید، نوشتم و در مکتوب منتشر می کنم. امیدوارم ناشر و مترجم گرامی و ویراستار محترم به نکات مزبور توجه کنند. البته فقط بخشی از کتاب را خواندم. یادداشت را خطاب به همان عزیزان نوشته ام.

مدیر گرامی نشر چشمه
و
جناب آقای عامری
سلام
امیدوارم شادمان و موفق باشید. ترجمه فارسی موسم هجرت به دستم رسید. دست مریزاد. به خوبی آگاهید که این کتاب به عنوان یکی از صد داستان برتر جهان انتخاب شده است. خوش بختانه زندگی در لندن این فرصت را برایم فراهم کرد تا طیب صالح را به خوبی بشناسم و دوستی ما بنیاد مستحکمی پیدا کرد.
بخشی از ترجمه فارسی را که خواندم، به نظرم رسید اندکی شتاب در کار ترجمه و یا ویرایش صورت پذیرفته است. از این رو خطاهای مهمی در ترجمه رخ داده است. به نظرم برای چاپ تازه حتما این خطاها را بر طرف کنید. به بخشی از آن ها اشاره می کنم:
یکم: ص، ۷
نهنگ هایش از سرما می مردند
در متن واژه حیتان به کار رفته است. این واژه به معنای ماهی هاست. مترجم انگلیسی هم این عبارت را چنین ترجمه کرده است:
Whose fishes die of the cold.
(Penguin classics, p:1)
حیتان واژه ای قرآنی است و به همان معنای ماهی به کار رفته است نگاه کنید به اعراف/۱۶۳

دوم:ص،۸
مادرم با فنجان چای آمد
در متن عربی اشاره ای به فنجان نشده است. از سویی فنجان ما را از فضای روستایی دهکده دور می کند.
ترجمه انگلیسی:
MY mother brought tea.
این ترجمه و اساسا ترجمه انگلیسی که در بخش رمان های کلاسیک پنگوین منتشر شده است، بسیار دقیق است.
پدرم نماز و دعایش را به پایان رساند
در این جمله یک جمله کوچک حذف شده است.
فرغ ابی من صلاته و اوراده فجا
و آمد
سوم:
ص،۹
آیا راست است که آن ها ازدواج نمی کنند و زن و مرد با همدیگر بدون مراسم قانونی زندگی می کنند؟
این جمله بیشتر شبیه اظهار نظر یک زن شهری درس خوانده است و نه ودالریس!
او می گوید:
این درسته که آن ها ازدواج نمی کنند و مردشان با زن به حرام زندگی می کند؟
در ترجمه انگلیسی آمده است:
man lives with a woman in sin?

چهارم: ص، ۱۰
ترسیدم با یک دختر مسیحی برهنه به اینجا بیایی
مترجم نمی دانم چرا واژه غلفا را برهنه ترجمه کرده است.
متن: خفنا ان تعود الینا بنصرانیه غلفا
ترسیدیم نکند با یک دختر مسیحی ختنه نشده برگردی!
مترجم با ترجمه برهنه میناگری صالح را در ساخت فضای دهکده ویران کرده است.
متن ترجمه انگلیسی:
With you an uncircumcised infidel for a wife.
پنجم: ص۱۰
ناله ی آب را در کانال ها... کانال ها از بین می روند...صدها کانال آبیاری و آبیارها

متاسفانه مترجم به دلیل مسامحه، سواقی را کانال ترجمه کرده و متن کاملا پریشان شده است. سواقی همان چرخاب هایی است که در کناره نیل با آن ها آب برداشت می کردند. چیزی شبیه چرخ و فلک بچه ها. دلو ها پر از آب می شدند . تلمبه یا پمپ جای چرخاب را می گیرد و نه کانال
متن انگلیسی: water-wheels
ششم: ص،۱۳
خربزه ی بزرگی در یک دست و زنبیلی پر از پرتقال در دست دیگرش
در یک دست و نیز در دست دیگرش افزوده مترجم است. و آسیب رسان به سبک صالح
متن: یحمل بطیخه کبیره و زنبیلا مملوا برتقالا
انگلیسی:
carrying a large water melon and a basketful of oranges.

همان ص:
نیروی غریبی از قدرت و ضعف در چهره اش وجود دارد
متن: بالمزیج الغریب...
مزیج یعنی آمیزه ای از...
پیداست که نیرویی از ضعف بی معناست.
انگلیسی: strange combination...

هفتم: ص ۱۵

گویی که اسرار کلامم را دریافته بود
متن: کانه سر من قولی
یعنی: گویی از سخنم خوشش آمده بود یا مسرور بود
اصلا ربطی به اسرار ندارد!

هشتم: ص، ۱۶
پدر بزرگت راز را می فهمد
متن: جدک یعرف السر
پدر بزرگت راز را می داند!
پیداست میان راز دانی و راز فهمی تفاوت بسیار است. سخن هم بر سر راز مصطفی است.
انگلیسی: your grandfather knows the secret
به گمانم تا همین جا می توان با اطمینان گفت که کتاب به یک بررسی مجدد و ویرایش تازه نیازمند است
توفیق ناشر و مترجم و ویراستار را امید دارم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)