ساعت 10 صبح با مهاتیر محمد قرار داریم. اتاق من در طبقهی 16 هتل مریدین است که دوقلوی هتل هیلتون در کوالالامپور میباشد. زیبا، خوش منظره و ارزان. البته ما مهمان هستیم، اما قیمتها را که نگاه کردم احساس کردم قیمتها خود با بهترین زبان میگویند که مالزی با تدبیر درخشانی میتواند مرکز جهانگردی منطقه بشود ...
با اخضر ابراهیمی و اقبال رضا به طرف دفتر مهاتیر حرکت کردیم. دفتر مهاتیر در طبقهی 86 مناره پتروناس است. در همان نخستین گام توجهم به واژهی مناره جلب شد که به جای برج یا تاور از آن استفاده کرده بودند. دیوار دفتر یک پارچه شیشهای بود و کوالالامپور کاملا در جشمانداز ما. برایم همین چشمانداز نشانهای شد برای اندیشیدن که چقدر متفاوت است این منظر با منظر آنانی که در برابر نگاهشان دیوار است حتا آینهای هم نیست که گاهی خودشان را نگاه کنند. بحث دربارهی اسلام بود و این که کدام اسلام؟ پیش از این، از انور ابراهیم به نقل از مهاتیر شنیده بودم که اسلام ایرانیان با مسلمانان شبه قاره و مسلمانان شرق دور متفاوت است. ایرانیان به ضرب و زور غازیان عرب در شرایطی که از ستم و بی رسمی و بی کفایتی ساسانیان به جان آمده بودند اسلام را پذیرفتند و اسلام شد یک ایدئولوژی با صبغهی نظامی. مسلمانان شبه قاره، اسلام را به عنوان یک فرهنگ از عارفانی مثل هجویری و چشتی و بهاالدین اولیا و ... گرفتند؛ و ما یعنی مسلمانان اندونزی و مالزی، اسلام را به عنوان روش زندگی از تاجران آموختیم. همهی تاکید بر سر تفسیر اسلام بود. مهاتیر دارد در این روزها به تاسیس یک دانشگاه میاندیشد که مجمعی برای دانشمندان و متفکران اسلامی باشد. قرار شد برای جلسهی بعدی به پوتراجایا برویم در راه اقبال رضا بخشی از شعر معروف کولریج با نام دریانورد باستانی را خواند:
همه جا آّب بود و آب و آّب
اما برای نوشیدن دریغ از قطره ای!
نمیدانم چرا شعر مرا به یاد اسلام انداخت؟ ...
روز شنبه 29 اسفند 1383