توی مهتابی خانه گل آقا نشسته بودیم. گفت: "میخوام گل آقا را تعطیل کنم!" مثل همیشه چشمهاش هم میخندید و هم برق میزد.
- نظرت چیه؟
+ تصمیم گرفتی؟
- آره
+ چرا؟
- برای این که به یکی که باید داد بزنه، دروغ نگفته باشم، حواسش را پرت نکرده باشم. میفهمی؟
حالا علاوه بر درخشش چشمها و برق خنده، موج اشک هم در چشمهاش پیچیده بود.
- خواهند گفت کار کارستان گل آقا تاسیس هفته نامه نبود، تعطیل گل آقا بود. نه؟